مينياتور
(آلبوم هفتم)
از ديرباز آدمي با كوششي بيدريغ و ستيزنده بر آن بوده است تا ديوارهاي برافراشته در ميان خود و مشعلهاي آزادي و دانايي را از بيخ و بن بركند و راه بسوي اصليت خويش كه جاني خدايي و اهورايي است باز كند و پيكار ديرسال خود را بر عليه كهنگي و واماندگي با توانايي هرچه گسترده، پوياتر سازد. به انديشه ارج بگذارد و تنها با ابزار يكي نه، در برابر همه تاريكانديشان و نويددهندگان سرابهاي دروغين بايستد.
او با چنين انديشهاي دست به خلاقيت زد و عليرغم همه محروميتها، ديگر همتايانش را ندا در داد. عشق، زيبايي و وارستگي را در آثار خود به هديت نهاد و بيآنكه از آلام و مصايب زميني تيره و رنجور شود، نتهايي به شفافيت ستارگان آفريد. هر چند دنيا وابستگان و سياه دلان گفتند: “او هيچ ندارد!” موزار، زندگي روزمره را كه مشتي تشريفات توخالي و بيفايده بود، كناري نهاد و دربهاي كوشش و خلاقيت خدايي را بر آن گشود. پاگانيني با نبوغ خود، معاصرانش را تحت تأثير قرار داد و خود را در موسيقي جاودانه كرد. او رسوم دنيوي را كه به ظاهر هم چاشني تقدس داشتند، تكاند تا پرده از اسرار آنها بردارد و رسواييشان را بر سر كوي و برزن بكويد. زيرا هر جايي كه انساني شايسته نام انسان يافت شود بيشك صليبي نيز در كار است تا از جلجتاي خويش بالا رود. اينجا سخن از مليتي خاص نيست، نيكانديشان كه وارث راستين ذات حقند در سرتاسر گيتي به يك آرمان ديده دوختهاند. سعيد رستماُف بيآنكه كلامي را به زبان جاري سازد، دانه بذري را به ما نشان ميدهد كه با درايت آنرا كاشته و اينك روييده، گل داده و زيبايي پديدار ساخته است. چنين روندي روح او را به تكان در ميآورد و شوق آزادي را در درونش روشن ميسازد. اين سو و آنسوي زمين، انديشه فرادست، اگر چه گاه زيربنا و رشد و بالندگي همگوني ندارد اما در نهايت به يك چشمانداز و رنگآميزي معيني ميرسد، همچون موريس راول كه استاد چشمانداز و رنگآميزي در اركستر و پيانو بود، سختگير و شكيبا. وي همانند دبوسي ميانديشيد با آنكه گاه راهش با او يكي نبود. ريگودون و منويت از دوره باروك در آرامگاه كوپرن 1917-1914 شيفتگياش را به رقص و آزادي نشان ميدهد. ليكن همه واقفيم كه سخت كوشي و شيفتگي آنگاه به سراغ آدمي ميآيد كه او به باوري رسيده باشد.
وقتي دل دوست ميدارد ديگر افسانهاي وجود ندارد همچنانكه چيزي جز شهامت، توكل و عمل پربار نيز در آن يافت نميشود. پيتر ايليچ چايكوفسكي هم چنين ميانديشيد. موسيقي را به هر كار ديگري ترجيح داد و تصنيفاتي را از خود به يادگار گذاشت كه عليرغم ملي و جهاني بودن، شخصي و سودايي بود و دربردارنده ملوديهاي زيبا كه همانند باله آكنده از انعطاف و حركتند. خوار شمردن خنده، گرسنگي، توقف نكردن تا فاصله بينهايت و جستجوي اصالت و يگانگي براي دستيابي به عروج، آدمي را دم به دم ميآزارد اگر چه غور معنوي هم در اين يك نهفته است، يوهان پاچِلبِل در سرود مينوي خود جز اين را نويد نميدهد. آثار او سادگي و عظمت را در خود جاي دادهاند. مينياتور چون تابلوي باشكوه آفرينش است كه درآن رنگهاي سرد و گرم در طرحي كه نقاش ازل ميريزد به كار آمدهاند. انديشهمداران ميبايست از دامنه به قله درآيند و رخصت دهند كه درونشان منفجر شود تا روح زنداني خلقت آزادي يابد. كانن از پاكلبل چنين سرشتي را داراست. مبارزه بشر پنداري عادتي تركنشدني است! زيرا كه ضد قهرمانان مدام در تكاپويند! قهرمان تنها ميماند! اوهام به او يورش ميآورند و او در زير چنگالهاي پندار به بند كشيده ميشود. شايسته آنانند كه وهم بدرند و پندار به زير كشند كه در گوشهاي از زمين ئوزير حاجيبي چنين كرده است. اپراي كوراغلو داستان پيروزي آزادي است، شعر باشكوه عشق، دانايي و تواناييست. انگلها به ديواره پندارهاي دروغ چسبيدهاند و دشمنان در انتظار سقوط ما هستند، كوراغلو در روياي نگار، ساز و شمشير آزادي ميزند و مندلسون آواز بهار سر ميدهد، سرودي به ملاحت آب جويبار به گاه آواز پرندگان در بهار.
مدحت احمداُف داستان رستگاري خود را به شكلي نو نمايش ميدهد. سالهايي كه دشوار بود و لحظاتي كه آفتاب دميد و توماس آلبينوني در سمفوني اسمي خود كه به كنسرتويي شبيه است، سه موومان دشوار را به نظم در ميآورد. ونيز همواره مهد تفکر و جمهوري بوده است و آلبينوني موسيقي و ملوديهاي بديع خود را مديون آن ديار است.
داستان خيالي لرمانتف در ماسکاراد، خاچاطوريان را بر آن ميدارد تا سوييت باشکوهي به تصنيف در آورد. والس مسحوركننده اين مجموعه، تصوير روشني را از آشوب و اضطراب دروني قهرمان لرمانتف بدست ميدهد. بيشك انزوا براي روحي كه از عشقي بزرگ نميسوزد مرگبار خواهد بود. موسيقي پروكفيف در تمام رپوتوارهاي بزرگ مدرن، نزديكترين موسيقي به احساسات و ادراكات مردم است. او با جوهري سخت و ناپيدا دست و پنجه نرم ميكند و سرشاري مكاشفه را از آن خود ميسازد. پروكفيف چون قارا قارايف در انديشههاي خود سير ميكند. هنرمند مسووليتي عظيم بر دوش دارد. راهي را ميگشايد كه چه بسا آينده را مجذوب كند، او پيش ميرود زيرا خود رفتن سعادت، رهايي و بهشت است و نيكوس كازانتزاكيس جملهاي را در گوشم نجوا ميكند و من در انديشهام تا به تو كه نزديكترين به من و احساساتم هستي آنها را از قول او تكرار كنم “بادبان بر كش ايمانت را در آغوش گير و بگذار هر چه پيش آيد خوش آيد” من و تو فرزند آذريم و نوه تندر، به ميل خويش برق ميزنيم و ميغريم و در مكتب مينياتور تبريز تب عاشقانه خود را به بادهاي عصرگاهش ميسپاريم در حاليكه بوي گلهاي اطلسي آن، هوس زيستن را در ما همچون آتش در باد زنده نگه ميدارد.
بهمن مه آبادي
بهار 1383
