در آفرینش
(آلبوم ششم)
آدمي در آفرينش از تولد تا مرگ با انسانها، آئينها و اسطورههايي مواجه ميشود که گاه تمام دوران زندگي خود را به پاي آنها ميریزد و سيريناپذير به آنها که فکر و فلسفهشان، هستي انسان را دگرگون ساخت, عشق ميورزد و همسفر ميشود. اينجا سخن از معاشقه است و بيتردید پاي استدلاليان چوبين, که در عصر ما, عشقها آهنهاي پولادين را نيز که با منطق و محاسبه سر به آسمان سوده بودند،خم کردند. در آفرينش نيز کلام همين است.
فرانتس ژوزف هايدن با نواهای مينوي خود در رياضتي تام، سخن از عشقهاي باشکوهي ميراند که آدمي را به اهورا رهنمون ميشود. زندگي، طراوت و شادماني نت به نت آثار او را مملو ميسازد. و اينجاست که در برابرش به احترام سر خم ميکنيم و به نبوغ خداييش درود ميفرستيم. اسطورهاي که نزديک به صد کوارتت زهي از خود به يادگار گذاشته است و اين تنها جزئي از آثار اوست.
يوهان سباستيان باخ در مسير تحول موسيقي چونان آيينهاي دوسويه است. سويي به گذشته و سويي به آينده. کانتاتا در مقابل سوناتا, آواز در برابر ساز. و او مردي از اهالي زمين بود که چراغي بدست داشت و راه موسيقي را براي ابد نور ميتاباند. شيفته بود و خداوند را ميجست. آزادي را موهبتي الهي ميدانست و در جادههاي والا و بالاي تکامل قدم برميداشت. بيشک همو بود که شرايط حضور بيهمتاي ديگري را فراهم آورد. کسي که زنجيرهاي اسارت را از دست و پاي موسيقي بريد و انسان را خطاب قرار داد.
لودويک فُن بتهوون رازواره و عرفاني بود. آداب و رسوم زمانهاش را يکسر به سخره گرفت. گفتند عصر موسيقي فکر و فلسفه به پايان رسيده است و او تنها براي فکر و فلسفه سرود. با سرنوشت بدفرجام به نبرد برخاست و پيروزي ابدي را از آن خود ساخت.
اريک ساتي جلوتر از زمانهاش ميانديشيد، هرچند که محافل محافظهکار گاه راهش را سد ميکردند. او فيلسوفي متفکر بود که همکاري صميمانهاي با ژان کوکتو و پابلو پيکاسو داشت. سقراط، اثر ديگر ساتي، کاري متهورانه محسوب ميشود. او همچون ديگر اسلافش سراسر عمر خود را رزميد و امروز نيز با آثارش ميجنگد. بيشک رسوب تاريکي در حد ذره نيز نابود خواهد شد.
آرام خاچاطوريان در گايانه، زن با شهامت ارمني را ترسيم ميکند. او به خاطر آزادي و پيروزي بر دشمن، فداکاريهاي بيشماري را از خود نشان ميدهد. تمام صحنههای اين بالت را تمهاي مختلف محلي و ترانههاي فولک مملو ميسازد و موسيقي رقص در اولين پرده از قسمت سوم اين باله با شور و حال خاصي پايکوبي کردها و آذريها را جلوهگر ميکند. يکي از زيباترين آنها رقص شمشير نام دارد که شهره خاص و عام است. خلاقيت خاچاطوريان به وسعت سالهاي زندگي او بود و اينک در يکصدمين سال تولدش هنوز زبان گوياي موسيقيايياش به همان روشني و دقت، پايدار و مترنم است. حقيقت جغرافياي خاصي ندارد، همه سرزمينها، ملتها و انسانها را خطاب قرار ميدهد و از زنگار زمانه به دور ميماند.
جوواني گابريلي از نغمهپردازان ونيزي اواخر رنسانس بود. اين شهر در سده 16ام به کانون موسيقي سازي و آوازي جهان مبدل ميشود. تجلي باشکوه تفکر و زيبايي در نقاشي، معماري و موسيقي آدمي را بر جاي خود ميخکوب ميکند و فرصت ميدهد تا به مرور زمان، از معراج خشن و ناهمساز آزادي بالا رود. آزادي از درون، از جهل، شرارت، حسد و ترس، تنبلي، پندارهاي دروغ و دست آخر از بتهاي محترم و مکرم.
بيترديد لوييجي بوکريني سزاوار توجه خاصي است، زيرا در هستي، جوهري وجود دارد که انسان را وا ميدارد تا با درهم ريختن ماده و تسليم روح به هدفي والا، خود را ديگرگون سازد. و بدين دليل است که در عشق و دوست داشتن افسانهاي يافت نميشود. همه اميد و رستگاري است. آدمي در وراي سوداهاي فردي خود، در وراي عادت راحت و فراغت، فراتر از وجود خود، آرماني را تعيين ميکند و توقف نکردن را تا عروج ادامه ميدهد و ميانديشد تنها در اين صورت است که به فرهنگ، انسان، يگانگي و حقيقت دست مييابد.
سليمان علعسکرُف نيز اشتياق و شيفتگي خود را با تحصيل موسيقي در هنرستان موسيقي شوشا آغاز ميکند و راهي را پيش ميگيرد که او را يکي از پيروان قوم متفکر ميسازد. قره باغ در آذربايجان، خواستگاه هنرمندان بزرگي است و سليمان با الهام از مناظر بديع و با شکوه آن ديار، آثار خود را تصنيف ميکند. وي چون ديگر پيشينيانش با بکارگيري نتهاي موسيقي، جوشش درونياش را به سکون مبدل ميسازد. هر نت به صدفي سخت ميماند که نيروي عظيم و معجزه آسايي را در خود نهفته دارد و او براي دريافت معنا ميبايست آنرا در روح خود پرورش دهد و در انفجار بزرگ متولدش سازد. اين راه اثيري تمام کساني است که در وطن کوچک خود، زمين، به معنا و انسان ميانديشند.
سالهاي سال پيش از زمانيکه هنري پرسل به کار آفرينش ملکه پريان با اقتباس از روياي نيمه شب تابستان، اثر شکسپير مشغول بود، انديشهاي جز زيبايي و آزادي نداشت. هنرمند بزرگ به آن سوي جريان واقعيت روزمره نگاه ميکرد و نمادهاي جاوداني و تغييرناپذير را ميديد و در کنار فعاليتهاي نامنظم و اغلب بيثبات انسانها، جريانهاي بزرگي را تشخيص ميداد که روح او را به تسخير خود در آورده است. پرلود، هورن پيپ، اورتور، اير و … ده موومان ملکه پريان، مدرنيته او را در شهر آرماني نمايان ميکند. رقصهاي پيدرپي، شکلهاي بيشمار زندگي هستند.
فکرت اميرف از دوران طفوليت با موسيقي آشنا شد. در ميان نغمههاي دلانگيز به جستجوي غليانهاي روحي خود پرداخت. زيبايي او را نامزد کرده بود و روح او عليرغم مقاومت ظاهرياش قبضه ميشد. سرنوشت تصميم داشت او را در صف قهرمانان و قديسان قرار دهد. شوستاکوويچ ميگفت: “ملودي روح خلاقه کار اوست.” و او مي دانست که شيطان بر قله زندگي راحت غنوده است. لذا رنج را انتخاب ميکرد و بر لوح موسيقي همچنان سرود جاودانگي سر ميداد.
نيکلا ريمسکي کورساکوف به نوبه خود دوست داشت بر ابتذال، لذت و مرگ چيره شود. خلاقيت تأثير عميق خود را در چهره اين يک نيز بر جاي گذاشته بود. رستاخيز موسيقي اينک همه چيزهاي مرده، بيجان و درهم را زندگي و نظم ميبخشيد و سازها در جلو ديدگان تيزبين و پاک سرشت او چنان ميخواندند که آسمان نورافشان ميشد و کهکشان هنر زشتيهاي انبوه را فرو ميپوشاند. گوش به نغمه بسپاريم و در آرامش جاودانه موسيقي مستغرق شويم و ايمان بياوريم که ارزش انسان نه در پيروزي، که در تلاش براي پيروزي نهفته است. آفرِينش، بسان عشق، جستجويي فريبنده است، سرشار از بييقيني و انتظار.
بهمن مه آبادي
تابستان 1382
